سيد محمد باقر برقعى
96
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بنما نظرى كه خلقِ عالم بينند * تا فاعلِ ما يشاء چون خواهد كرد من عاشقِ روىِ ماهِ بىمانندم * عالم همه ديوانهء او خوانندم عشقش به دلم فتاد و عقلم بگريخت * ديوانه كسانى كه جز اين دانندم آن را كه مقام داده تا بندگيش * خورشيد جهان از اوست تا بندگيش ماهش نتوان گفت كه چون ماه بود * از تابش آفتاب تا بندگيش دائم نظرت مشعلِ نورم سازد * در وادى عشق پُر ز شورم سازد زاهد كه مخالف است با عشق و صفا * بهتر كه ز خود هميشه دورم سازد خورشيد بود ز نورِ رويش روشن * از فيض وجودش همه عالم گلشن خفّاش اگر كور بماند بهتر * برگو به جُعَل بميرد اندر گُلخن خرّمشهى اين فقيرِ از خود فانى * مفتونِ جمالِ تُست در هرآنى عشق تو مرا بس است در هر دوجهان * پس هر دوجهان به زاهدان ارزانى سنگ مزار بر سر درِ سراى محبّت نوشتهاند * شرطِ ورود دادنِ جان بهرِ رونماست داديم سر براى بهاىِ لقاى دوست * يعنى كه اصل و مرجعِ مقصود ما خداست ديوانه و فقير خدائيم و بينوا * از لطف حق سراى محبت سراى ماست اى عاقلانِ بندهء تنها و سرپرست * دنيا تمام بهرِ شما ميهمانسراست